نوشته برایان اونیل، استاد عملی، امور بینالملل، موسسه فناوری جورجیا.
در رویاروییهای جداگانه، مأموران فدرال مهاجرت در مینیاپولیس رنه گود و الکس پرتی را در ژانویه ۲۰۲۶ کشتند.
مدت کوتاهی پس از کشته شدن پرتی، کریستی نوئم، وزیر امنیت داخلی، گفت که او «عملی از تروریسم داخلی» انجام داده است.
نوئم همین اتهام را علیه گود مطرح کرد.
اما برچسب «تروریسم داخلی» مترادف عمومی برای نوع خشونت سیاسی که نوئم ادعا کرد هر دو مرتکب شدهاند، نیست. قانون ایالات متحده این اصطلاح را به عنوان یک مفهوم خاص توصیف میکند: اعمالی که برای زندگی انسان خطرناک است و به نظر میرسد با هدف ارعاب غیرنظامیان، فشار بر سیاست دولت یا تأثیرگذاری بر رفتار دولت از طریق ابزارهای افراطی انجام میشود. قصد، محور اصلی است.
از تجربهام در مدیریت تحلیلگران ضدتروریسم در سیا و مرکز ملی ضدتروریسم، میدانم که برچسب تروریسم - داخلی یا بینالمللی - قضاوتی است که تنها پس از ارزیابی ریسک قصد و زمینه اعمال میشود. قبل از شروع تحقیقات نباید از آن استفاده شود. تعیین تروریسم نیازمند انضباط تحلیلی است، نه سرعت.
در اولین چرخه خبری، محققان ممکن است جزئیات خام آنچه اتفاق افتاده را بدانند: چه کسی شلیک کرده، چه کسی کشته شده و تقریباً چه اتفاقی افتاده است. آنها معمولاً انگیزه را با اطمینان کافی نمیدانند تا اعلام کنند که قصد اجباری - عنصری که تروریسم را از سایر جرایم جدی جدا میکند - وجود دارد.
خدمات تحقیقات کنگره، که تحلیل سیاسی را برای کنگره ارائه میدهد، نکته مرتبطی را مطرح میکند: در حالی که اصطلاح «تروریسم داخلی» در قانون تعریف شده است، خود آن یک جرم فدرال مستقل نیست. این بخشی از دلیلی است که استفاده عمومی از این اصطلاح میتواند از واقعیت قانونی و تحقیقاتی پیشی بگیرد.
این پویایی - وسوسه بستن یک روایت قبل از اینکه شواهد آن را توجیه کند - که اخیراً در ادعاهای وزیر امنیت داخلی دیده شده، بازتاب بینشهای دیرینه در مطالعات اطلاعاتی و استانداردهای تحلیلی رسمی است.
مطالعات اطلاعاتی یک مشاهده ساده دارند: تحلیلگران و نهادها با عدم قطعیت ذاتی روبرو هستند زیرا اطلاعات اغلب ناقص، مبهم و در معرض فریب است.
در پاسخ، جامعه اطلاعاتی ایالات متحده استانداردهای تحلیلی را پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تدوین کرد. این استانداردها بر عینیت، استقلال از نفوذ سیاسی و بیان دقیق عدم قطعیت تأکید دارند. هدف، از بین بردن عدم قطعیت نبود، بلکه محدود کردن آن با روشهای منضبط و مفروضات شفاف بود.
برچسب تروریسم زمانی خطرناک میشود که رهبران علناً یک حادثه را «تروریسم داخلی» مینامند قبل از اینکه بتوانند توضیح دهند چه شواهدی از آن نتیجهگیری حمایت میکند. با انجام این کار، آنها دو مشکل قابل پیشبینی را دعوت میکنند.
مشکل اول نهادی است. هنگامی که یک مقام ارشد چیزی را با قطعیت دستهبندی شده اعلام میکند، سیستم میتواند فشار احساس کند - گاهی ظریف، گاهی آشکار - برای تأیید تیتر.
در حوادث پرمخاطب، واکنش مخالف، احتیاط نهادی، به راحتی به عنوان طفرهرفتن دیده میشود - فشاری که میتواند اعلامیههای عمومی زودهنگام را هدایت کند. به جای شروع با سؤالات - "ما چه میدانیم؟" "چه شواهدی ذهن ما را تغییر میدهد؟" - محققان، تحلیلگران و ارتباطدهندگان میتوانند خود را در حال دفاع از خط داستانی یک مقام بالاتر بیابند.
مشکل دوم اعتماد عمومی است. تحقیقات نشان داده است که خود برچسب «تروریست» شکل میدهد که چگونه مخاطبان تهدید را درک میکنند و پاسخها را ارزیابی میکنند، جدا از واقعیتهای زیربنایی. هنگامی که مردم شروع به دیدن این اصطلاح به عنوان ابزار پیامرسانی سیاسی میکنند، ممکن است استفادههای آینده از این اصطلاح را تخفیف دهند - از جمله در مواردی که قصد اجباری واقعاً وجود دارد.
هنگامی که مقامات و مفسران علناً به یک نسخه قبل از هر ارزیابی ریسک قصد و زمینه متعهد میشوند، تعصب تأیید - تفسیر شواهد به عنوان تأیید باورهای موجود فرد - و لنگر انداختن - اتکای شدید به اطلاعات از پیش موجود - میتواند هم تصمیمگیری داخلی و هم واکنش عمومی را شکل دهد.
این فقط یک مبارزه معنایی بین کارشناسان نیست. بیشتر مردم یک پرونده ذهنی برای «تروریسم» دارند که توسط خشونت گسترده و هدفگیری ایدئولوژیک صریح شکل گرفته است.
هنگامی که آمریکاییها کلمه «تروریسم» را میشنوند، احتمالاً به ۱۱ سپتامبر، بمبگذاری اوکلاهاما سیتی در ۱۹۹۵ یا حملات پرمخاطب در خارج از کشور، مانند بمبگذاریهای لندن در ۲۰۰۵ و حمله ضد یهودی در سیدنی در دسامبر ۲۰۲۵، که قصد آن واضح بود، فکر میکنند.
در مقابل، تجربه رایجتر ایالات متحده از خشونت - تیراندازیها، حملات و رویاروییهای آشفته با مجریان قانون - معمولاً توسط محققان و توسط عموم مردم، به عنوان قتل عمد یا خشونت هدفمند تا زمانی که انگیزه مشخص شود، در نظر گرفته میشود. این عادت عمومی یک توالی عقل سلیم را منعکس میکند: ابتدا تعیین کنید چه اتفاقی افتاده است، سپس تصمیم بگیرید چرا، سپس تصمیم بگیرید چگونه آن را دستهبندی کنید.
آژانسهای فدرال ایالات متحده تعاریف استاندارد و اصطلاحات ردیابی را برای تروریسم داخلی منتشر کردهاند، اما بیانیههای عمومی مقامات ارشد میتواند از واقعیت تحقیقاتی پیشی بگیرد.
پروندههای مینیاپولیس نشان میدهد که چقدر سریع آسیب میتواند رخ دهد: گزارشهای اولیه و مواد مستند به سرعت از روایتهای رسمی منحرف شدند. این اتهامات را تغذیه کرد که روایت شکل گرفته و نتیجهگیریها قبل از جمعآوری حقایق اساسی توسط محققان انجام شده است.
حتی اگر مقامات دولت ترامپ بعداً خود را از ادعاهای اولیه تروریسم داخلی جدا کردند، تصحیحات به ندرت به اندازه ادعای اصلی سفر میکنند. برچسب میچسبد و مردم برای بحث درباره سیاست به جای شواهد باقی میمانند.
هیچ یک از اینها جدی بودن خشونت علیه مقامات یا احتمال اینکه یک حادثه در نهایت ممکن است تعریف تروریسم را برآورده کند، کم نمیکند.
نکته، انضباط است. اگر مقامات شواهدی از قصد اجباری دارند - عنصری که «تروریسم» را متمایز میکند - پس بهتر است این را بگویند و آنچه را که میتوان به طور مسئولانه نشان داد، نشان دهند. اگر ندارند، میتوانند رویداد را به زبان تحقیقاتی معمولی توصیف کنند و بگذارند حقایق بالغ شوند.
برچسب «تروریسم داخلی» که قبل از حقایق میآید، فقط خطر اشتباه بودن در یک مورد را ندارد. به مردم، مورد به مورد، میآموزد که این اصطلاح را به عنوان تبلیغات به جای تشخیص در نظر بگیرند. وقتی این اتفاق میافتد، دستهبندی دقیقاً زمانی که کشور بیشترین نیاز به وضوح دارد، کمتر مفید میشود.


